مقاله رایگان درباره
ناخودآگاه پایان نامه ها و مقالات

که هردوی آن ها را در یک اطاق تاریک با مار ناگ بیندازد. کسی که توسط مار گزیده شد طبیعتاً فریاد می کشد و آن وقت مارافسا، دیگری را نجات می دهد. پدر می میرد و عمو می ماند در حالی که موهای سرش از ترس سفید شده است . راوی از صفات جذاب بوگام داسی ، حرکات و پیچ و تاپ های او هنگام رقص جلوی مار وتأثیری که همه ی این ها می توانسته بر پدرش داشته باشد سخن می گوید. این افسون کنندگی از سویی و کشندگی از سوی دیگر در وجود مار خود را نشان داده است . ” مار و بوگام داسی ( و زن اثیری و لکاته ) همه یک نفرند. مار از پدر و عمو یکی را انتخاب می کندچنان که بوگام داسی. بوگام داسی هم مانند مارناگ می رقصد… .”(شمسیا،1376: 241)
پدر و عمو را با توجّه به شباهت ظاهری فراوان و وابستگی معنوی میان آن ها، می توان نماد دو جنبه از وجود یکی دانست، در برخورد با مسأله ی دوگانه ی عشق ،که پیرمرد قوزی و لب شکری حاصل آن است. صدای خنده ی چندشناک که در سراسر داستان از پدر/ عمو و عکس برگردان های او به گوش می رسد ، حاصل زندگی آن دو است که بر زندگی فرزند (راوی)تأثیر گذاشته است. او مجموع چهره ی پدر/ عمو است و سرنوشت آن دو به واسطه ی باقی گذاشتن شراب زهرناک از سوی مادر ، برای او تکرار می شود .(او نیز در ارتباط با معشوق، آن را به کار می گیرد.)
از همسرش می گوید که خواهر و برادر شیری بودند . دایه ، مادر همسر و عمه او است که به هر دو شیر می داده . او به دایه علاقه ی زیادی داشتـه و دختر او را به خاطر شباهتی که به او داشتـه گرفته است .1 آن دو باهم شیر خورده اند ، در یک ننو می خوابیدند و بعدها با هم هم بازی بوده اند . و امروز خواهان اوست در امتداد پاکی کودکی . رابطه ی عاشقانه ، بی دغدغه، بی واسطه یی که میان آن ها فاصله ایجادکند.اما همسربرخلاف او ظاهراً با گذشت

– عقده ی او دیپ (تمایل به نزدیکی با محارم نزد مردان) : گرایش راوی به مادر که در تمایل او به دختر او (همسر) خود را نشان می دهد و همچنین علاقه به خواهر شیری .
زمان تغییر کرده ، پاکی دل خواه را از دست داده است و او را به خود نمی پذیرد. بلکه دیگر مردان رابه اوترجیح می دهد.چراکه خود یکی شده است چون آن ها و کردارشان را می پسندد.
آن ها که اند؟ ” سیرابی فروش ، فقیه، جگرکی … سوداگر ، فیلسوف که اسم ها والقابشان باهم فرق می کرد ولی درنهایت همه شاگرد کله پز بودند ” (ص46 ) آن چه معرف شخصیت آن هاست ، تنها عنوانی است . هر چه هستندو به هر کاری مشغولنددرنهایت بنده ی خواسته های حیوانی اند .حتی فیلسوف که می اندیشد و یا فقیه که بامذهب سروکار دارد.پس به عشق نیز همین گونه می نگرند. در مقابل ، عشق او به همسر بر خلاف آنها چیزی سطحی نیست . حقیقتی است و ریشه درآشنایی دیرین دارد.تلاش برای جلب توجه همسر ازرجاله ها به سوی خود در حقیقت جدال او است با جامعه یی که با کمال مطلوب او فرسنگ ها فاصله دارد. همسر به عنوان معشوق، واسطه ی این جدال است. توان مقابله ندارد. از شکنجه یی که تحمل می کند بیمار می شود، از کار و جنبش می افتد و خانه نشین می شود و حالش به تدریج بدتر می شود. بیماری و ضعف جسمی دنیای جدیدی برای او مجسّم می سازد. دنیای حقیقی و درونی او: ” شب، موقعی که وجود من در سرحد دو دنیا موج می زد … زندگی دیگری غیر از زندگی خودم را طی می کردم … چشمم را که می بستم دنیای حقیقی خودم به من ظاهر می شد … (ص 50 ) وجود همین عالـم دوم در برابر عالم واقعـی است که موجب تناقـص در
افکار و اعمال او است : ” من نمی دانم در این وقت آیا بازویم به فرمانم بود یا نه … گاهی فکرچیزهایی رامی کردم که خودم نمی توانستم باورکنم …اغلب بایک نفرکه حرف می زدم … راجع به موضوع های گوناگون داخل بحث می شدم در صورتی که حواسم جای دیگر بود.” (ص 51 ) و به همین دلیل ” یک نوع فسخ وتجزیه ی غریب” را در وجود خود طی می کند. دنیای جدید او را به سوی مرگ می کشد و در مقابل آن ، نیروهای پنهان نفسانی با تمام قدرت سر بر می آورند و او را به سوی خود می کشانند و او در گریز از آن به سوی مرگ متمایل می شود و آرزو می کند در همان جریان ازلی محو گردد. اما مرگ به آسانی به سراغ او نمی آید و همین نیروی نفسانی و قوه حیات است که او را در برابر آن نگاه می دارد. ازاین رو پیوسته در تماس با مرگ ودر وحشت ناشی از آن به سر می برد که او را به آرزوی نیستی سوق می دهد. سخنان به ظاهر متناقض او در مورد مرگ ناشی از همین است.
در این وضعیت ،دایه پرستار او است وبیش از هر کسی به او نزدیک است. رفتار او نمود بارز جهل، عقب ماندگی وسطحی نگری اطرافیان او است: “دایه ام معتقد بودکه تقدیر این طور بوده ستاره اش این طور بوده . به علاوه از ناخوشی من استفاده می کرد و… دل پری که از عروسش داشت با چه کینه یی نقل می کرد ! “
آن چه دایه از قصه های انبیا برای او می گفت ویا چگونگی کاربرد کتاب دعا برای درمان او نگرش سطحی و ظاهری او را به امور معنوی وآمیختگی آن را با خرافات نشان می دهد. همچنین شیوه های خرافی که برای درمان او به کار می گیرد ونسخه ی حکیم باشی که نه تنها دردی از او دوا نمی کند که بر شدت آن می افزاید.
خاطرات کودکی گریز گاهی است برای رهایی از وضعیت موجود . دورانی که انسان از قیدهای زندگی رها است ودر پناه گرما وامنیت مادر به سر می برد: ” اغلب برای فراموشی … ایام بچگی خودم را به یاد می آوردم… هنوز حس می کردم که بچه هستم وبرای محروم شدنم یک نفس دومی هم بود که به حال من ترحم می آورد…”(ص59) واین نفس دوم کسی نیست جز دایه اش که هنوز هم با دیدن او تسکین می یابد. ا
و در وجود همسر نیز از جهتی در جست وجوی پناه گاهی مادرانه است: ” برای من ابدیت عبارت از این بود که کنار نهر سورن با آن لکاته سرماسک بازی بکنم وفقط یک لحظه …سرم رادردامن او پنهان بکنم.” (83)
برای فرار از وضعیت موجود تصمیم می گیرداز خانه وشهر بگریزد. هر چه دورتر می شود و در نتیجه از قیود زندگی رها می گردد، بیشتر به حالات کودکی نزدیک می شود. محیط جدید حال و هوای کودکی را دراو زنده می کند واز آن دوران با حسرت یاد می کند. زمانی که دنیارا زیبا می دید.اما امروز دنیا درنظر او خانه یی خالی وغم انگیز می آید که او اطاق های آن را یکی یکی طی می کند. اما وقتی به خانه ی آخر مقابل لکاته می رسد، درهای پشت سرش خود به خود بسته می شود : او از هر چه در دنیا است می گریزد . اما درمورد همسرش قادر به چنین کاری نیست. تا وقتی وابستگی به او هست، گریزی از دنیا نیست. در مسیرخود ، بی اراده به خانه ی پدرزنش ( عکس برگردان پیرمردقوزی) می رسد. برادر لکاته را که شبیه به خواهرش است روی پاهایش می گذارد. لب های اورا می بوسد. پیرمرد می خندد و او شرمنده می شود. این شبیه همان اتفاقی است که در پیش، با لکاته و پدراو داشته است. او می خواست از وضعیت موجود بگریزد اما باز بی این که بخواهد به همان وضع برخورده است، به شکلی دیگر . بدین معنا که همه ی این ها خواه ناخواه جزئی از زندگی اوست وگریز از آن ممکن نیست. از این رو به گونه یی که می ـ خواهد از خود بگریـزد راه خانـه را در پیش می گیرد و به اطاق خود پناه می برد. 1 در” دنباله ی
1ـ فضای جدید را با توجه به ویژگی رویایی آن وهمچنین خروج از دروازه ی شهر وورود به آن به موازات گرمای شدید آفتاب، شاید بتوان رویایی دانست در نتیجه ی تشنج ناشی از تب.
خیالات” می بینیدکه دار بلندی برپا کرده اند وپیرمرد خنزر پنزری را به آن آویخته اند.دایه اش دست او را می کشد ومی گوید: ” اینم دار بزنین!… ” به دار کشیده شدن ، رویای مرد عرفانی منزوی است. (کاتوزیان، 1372)
متناسب با جدال درونی ( میان جذبه ی جاودانگی ونیروهای غریزی ) وبه موازات آن ، تقلای اواست برای محفوظ داشتن چهره ی حقیقی و درونی خود، مستقل از چهره ی آنانی که از حقیقت درونی غافلند واو همیشه از آنها احساس تمایزو دوری می کرد. این چره ی درونی متناسب با عالم روحانی است که او را به سوی خود جذب می کند و از سوی دیگر تمایلات غریزی سربرآورده چهره ی او را به سوی دگرگونی به پیش می راند و اودرنهایت درحد میانه توقف می کند و به شخصیتی استحاله می یابد که چهره ی همه ی اشخاص دیگر را درخود دارد، اما جریان روحانیت همچنان دراوباقی است . او زنده است، استحاله یافته وجریان جاودانگی در او به سکون رسیده است. رسیدن به این وضعیت میانه در چگونگی تأثیر گذاری تریاک خودرا نشان می دهد: او دروضعیت دشوار بیماری به تریاک پناه می بردآخرین گریز گاه برای کسی که به سوی مرگ می رود درحالی که نیروی حیات جسمانی در او باقی است و او را می آزارد.خلسه ی تریاک او را در میانه ی این دو به سکون وآرامش می رساند. زیرا او را از ثقل امور زمینی می رهاند ودرنتیجه ی آن،در حالت حیات ، قادر است در عالم جاودانی سیر کند از این رو می گوید ” جسمم فکر می کرد… مانند نبات…” جسم و فکر در او یکی می شود. نبات از سویی جان دارد واز سویی دیگر از حرکات مادی سایر موجودات رها است.
“صفت مخصوص برای منقل و اثیری برای دود دلالت بر معنای سمبلیک آن دارد. افیون وسیله ی فرو کوفتن خودآگاه وگسترش ناخودآگاه است. ازآن جا که دود به سوی بالا می رود سرشتی ملکوتی دارد وچون سیاه است با ناخودآگاه وروح مربوط است. درفرهنگ سمبل ها … ستون دود… به رابطه ی بین زمین وآسمان دلالت دارد…” (شمسیا،1376 : 216 ـ 217) .
استحاله ، به موازات آگاهی او است به شباهت میان خود ودیگران ، به دلیل وجود نیازهای مشترک طبیعی که در نهایت همه ی آن ها را به یک شکل درمی آورد. او چهره ی همه ی اشخاص دیگر را در خود دارد وناخودآگاه در اثر یک وسواس ، چهره ی مربوط به خود را حفظ می کند. تنها در موقع مرگ است که انسان از قید این وسواس رها می شود که البته در آن وقت هم چهره ی آخری تأثیر خود را باقی خواهد گذاشت. زمانی که به بالای اطاق خود می رود، منظره ی بیرون به گونه یی متفاوت در نظر او جلوه می کند؛ حرکات قصاب که تا آن وقت ” ترسناک، سنگین وسنجیده” به نظر می آمد، از این بالا” مضحک وبیچاره” جلوه می کند. انگار مجبور است واز روی بیچارگی چنین می کند. آسمان را می نگرد که از ابرهای غلیظ مرگ آلود پوشیده شده است. تنها در میان آن لکه یی آبی رنگ پیدا است که برای رسیدن به آن باید از یک نردبان خیلی بلند بالا برود. پس راه رهایی یا مرگ است ویا صعود به کمال که طریقی نپیمودنی است . در میانه نمی توان ماند. راه نهایی ، رفتن به پایین – به سوی جامعه ی رجاله ها- است وبازی کردن نقشی در صحنه ی زندگی . به نظر می رسد که اصطلاح نیمچه خدا با این نگرش( از میانه ی زمین وآسمان) در ارتباط است: نگاه خداگونه اما نه در حد خدا وآگاهی نسبت به بدبختی خود، یعنی سقوط وتجربه ی شکست.
استحاله به شکل نزدیکی تدریجی است به شخصیت مرد قصاب وعلاقه به اعمال وحرکات او، واز شخصیت قصاب، به شخصیت پیرمرد قوزی که اول بار در پای بساط تریاک شباهت کامل به او را درخود احساس می کند ودچار وحشت می شود.( ص72) از ابتدای داستان از این شخصیت دوری می کرد ” چند بار تصمیم گرفتم بروم وبااوحرف بزنم ویا چیزی از بساطش بخرم، اما جرأت نکردم…”(ص40) اما به تدریج وبه موازات نزدیکی پیرمرد به زندگی اووهمسرش ،
به او نزدیک ودر نهایت خود او می شود. وضعیت پیرمرد ناخودآگاه او را به سوی خود می کشاند. آن چه در بساط دارد، اشیاء مرده یی است که از گذشته یی مرده حکایت می کند. چیزی مرموز در این اشیا هست که تنها او را به سوی خود می کشاند . کوزه با تصویر چشم ، خلاصه ی زندگی او است. قیمت آن را می پرسد و پیرمرد آن را به او می بخشد.(این کوزه درسراسرداستان پیوسته میان این دو ردوبدل می شود.)(کاتوزیان، 1372 )
تدریجاً تسلیم تمایلات پنهانی می شود که در دوره ی بیماری دراو سربرآورده اند. این تمایلات در تاریکی به شکل هیکل های مهیب بر او ظاهر می شوند. ” آنجا کنار پرده یک هیکل ترسناک نشسته بود… صورتش شبیه همین مرد قصاب رو به روی دریچه ی اطاقم بود…گویا این سایه هم زاد من بود ودردایره ی محدود زندگی من واقع شده بود…”(ص64) این شکل گیری شخصیت جدید، در وجود خود او است: در آینه به خود می نگرد ، تغییر چهره داده است. تصویرش قوی تر از خودش به روی آینه افتاده است. این به دلیل پررنگ شدن سایه، بعد ناخوشایند وجود اواست. بر خلاف پیش که تصویرش درآینه محو وبی روح بود(دراثر کشش مرگ).به موازات این تغییر، نیروی حیات در او قوّت می یابد . روی پاهایش می ایستد واحساس جاودانگی می کند. در گریز از سنگینی این وضعیت ناگهانی ، بازهم مرگ را صدا می زند ودرخود فرو می رود.
او هرچه بیشتر درخود فرو می رود، صدای دیگران را با گوش خود وصدای خود را در گلویش می شنود. اما در جایی دیگر،وقتی ازاین درون گرایی فاصله می گیرد با صدای بلند حرف می زند بی این که به معنی آن توجه کندوتنها از انعکاس صدای آن در هوا لذت می برد.
تدریجاً تمایلات پنهان ـ شهوت و کینه ( ناشی از غیرت عاشقانه) – در اوآشکار می شود. وقتی همسر در نگاه او دل ربایی سابق را ازدست می دهد، در نظرش تنها یک تکه گوشت می آید . مانند قصاب که در ارتباط با همسرش تنها به مثله کردن آن می اندیشید: ” نمی دانم چرا یاد گوسفندهای دم دکان قصابی افتادم…”(ص76) باز هم متوجه شراب زهرآلود می شود: ” یک پیاله از آن شراب به او می دادم ویک پیاله هم خودم سر می کشیدم وآن وقت در میان یک تشنج با هم می مردیم.”این تمایل ، دوگانگی را در وجود او نشان می دهد: فریب همسر (و در نتیجه مرگ او) در نتیجه ی تمایلات غریزی از یک سو وخودکشی ورهایی کامل خود از سوی دیگر(شبیه به وضعیت پدر/ عمو در ارتباط با بوگام داسی) و معادل چنین وضعیتی ، وسوسه ی شهوانی است از یک سو وقتل همسر به دلیل خیانت او وبه جبران عشق ناامید خود ( شبیه به رفتار دوگانه یی که بوگام داسی با پدر/ عمو در پیش گرفت.) اول بار در هیئت قصاب وارد اطاق همسر می شود پیراهنی از او می دزدد وتا حدی به مقصود خود می رسد. در این وقت احساس می کند که نیمچه خدا شده، در حالی که سایه اش به دیوار افتاده است. اگر بخواهیم برای این وضع، معادلی در بخش یک بیابیم می توان آن را تلاش او دانست برای این که سرمای تن دختر را بگیرد وروح خود رادراوبدمد. وبعد میل به کشیدن چشم ها وثبت خاطره ی آن والبته عدم توفیق او، بدین معنی که هنوز به تمام وجود معشوق دست نیافته- است. هنوز چیزی از وجود

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   تحقیق رایگان با موضوعcognates، not، language، languages
مقاله رایگان درباره
ناخودآگاه پایان نامه ها و مقالات

دیدگاهتان را بنویسید